وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسنده
سیاوش (101)
¯ موضوعات
عمومی (101)
¯ آرشیو
فروردین 1387 (1)
آبان 1386 (1)
مهر 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
مرداد 1386 (1)
تیر 1386 (3)
اردیبهشت 1386 (1)
فروردین 1386 (1)
اسفند 1385 (1)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (3)
آذر 1385 (2)
آبان 1385 (6)
مهر 1385 (5)
شهریور 1385 (10)
مرداد 1385 (8)
تیر 1385 (3)
خرداد 1385 (6)
اردیبهشت 1385 (8)
فروردین 1385 (12)
لینكدونی
لینكستان
جستجو
آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین 1387 و ساعت 07:03 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در دوشنبه 28 آبان 1386 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در شنبه 28 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 28 مهر 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
الا ای مهدی صاحب الزمانم تا به کی منتظر باید بمانم
تو هستی منجی انسان بریده ز خشم ظالمین زنجیر دریده
تو هستی مرحم درد های کهنه نیایی جای زخم نفرت میمونه
تو هستی خالق عشق و صفا منظر دلهای پاک و بی ریا
تو هستی قاتل خشم وجفا دشمن زورگویان پر ادعا
تو هستی حافظ جان و سلام من بگردم قد رعنایت ای امام
تو هستی مالک مرز و زمان دشمن زور و فقر و فرد بد گمان
تو هستی ابروی امتت ای به قربون صفا و رحمتت
من دگربی تو در اینجا خسته ام گر نیایی بی پرو پر بسته ام
تو بیا لطفی بکن از رحمتت غل و زنجیر باز بکن از امتت
نوشته شده در شنبه 10 شهریور 1386 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
وبلاگ صفا کجاست
در غروب بود که پرسید سوار
اسمان رنگش را باخت
رهگذر سرنگی که در دست داشت به رگ فرو کرد و
به انگشت نشان داد
می روی تا ته ان کوچه که برق ندارد هیچ وقت
پس به سمت راست می پیچی
دو قدم مانده به بانک پمپ بنزینی می بینی
جماعتی می بینی حیران و گرفتار کارت هو شمند
می گذری تا به بانک برسی
مردمی می بینی در انجا پرونده به دست
دنبال وام و حیران و اسیر گرفتار نوبت و
چیزهای پست
پس از ان می گذری تا به بازار برسی
کودکی می بینی پشت ویترین مغا زه
ارزوی داشتن اسباب بازی و چیزهای نو برانه
بعد از ان مدرسه می بینی
معلم می بینی که می سوزد چو شمع
و طفلی که به بازی مشغول است
بعد از ان دانشگاه ازاد را خواهی دید
که جماعتی سر کیسه می شوند
بدون زور
پس به راه خود می روی تا به
بیمارستان برسی
دکتری می بینی
که فقط پول می بیند و بس
بی خیال از خدا و بنده و هر کس
بیمار می بینی که ندارد جایی
پرستار دنبال کار خویش و
بیمار با یک همراهی
پس به سمت چپ می پیجی
کافی نتی می بینی
جماعتی مشغول چت
تو نیز کانکت شو
ادرس صفا را تایپ کن
و از او بپرس وبلاگ صفا
کجاست
نوشته شده در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 27 مرداد 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ

بنزین
الا بنزین تو رحم کن
تو ناز و عشوه کم کن
بی تو بنزین خمارم
نباشی من بی کارم
بیا بنزین کنارم
تو هستی خون بهایم
اخه بنزین عزیزم
بی تو من سر به زیرم
دوست دارم زیادی
به شرطی ناز نیاری
اخه عشقم تو هستی
این است رسمش که هستی؟
چگونه تاب بیارم
تو را جیره بدانم
تو لب ترکن بگو چند
رها شو تو از این بند
میدونم تو واسه من
می اری فوت و نیرنگ
و گرنه قشر پولدار
هنوز هستند جلو دار
همان تی کاف زن رذل
دوباره داره یک دخل
تو را کرده تو باکش
خون من هم تو دخلش
من تو الت دست
اخه قدرت همین هست
ز تو هرگز ننالم
ز رای خود خرابم
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ
روز دهم تیر برای من روز زیباوباصفایی است چون خداوند در این روز دو عزیز برای من ارزانی کرد
همسر و دختر (تولدتان مبارک) امیدوارم سالهای سال زنده باشید
نوشته شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
پشیمان
نمازت را نخواهم خواند اگر چه خواندش یک نوع صفا هست
صدایت هم نخواهم کرد اگر چه گفتنش یک نوع خطا هست
همانا با تو عهد کرده بودم که بگذرم زهر چه بی صفا هست
زحق و عدل بگویم ز نا محرم چشم بپوشم
ز هر چه کس بدی کرد به دست تو دهم دست
به یاد تو شوم مست شوم عاشق و سرمست
ولیکن تاب من دیگر تمام هست چرا که خنجری در قلب و دلم هست
نمی دانم به تو من تکیه کردم و یا غفلتی بود از یک ادم پست
نوشته شده در شنبه 2 تیر 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ
به خاطر بسپار
زیبایی دشتها را ، به خاطر بسپار
قشنگی گلها را ، به خاطر بسپار
سبزی سبزه ها را ، به خاطر بسپار
زلالی چشمه ها را ، به خاطر بسپار
قرمزی شقایقها را ، به خاطر بسپار
مهمانی رنگها را ، به خاطر بسپار
پرواز پروانه ها را ، به خاطر بسپار
غنچه ها و شکوفه ها را ، به خاطر بسپار
عشقبازی پرنده ها را ، به خاطر بسپار
بنفشه ها و نسترن ها را ، به خاطر بسپار
رقص لاله ها را ، به خاطر بسپار
زمزمه برگها را ، به خاطر بسپار
باغهای با صفا را ، به خاطر بسپار
نسیم دلپذیر بهار را ، به خاطر بسپار
شادی بچه ها را ، به خاطر بسپار
بهار را با همه دلربایی هایش ، به خاطر بسپار
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت 1386 و ساعت 09:05 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
سال نو را به کلیه دوستان تبریک عرض میکنم
امیدوارم سال با صفایی داشته باشید
نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1386 و ساعت 06:03 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 4 فروردین 1386 و ساعت 12:03 ب.ظ
بی خیال
اخر سال امد و دنیا نشد بر وفق مراد
خنده بر لب کن دنیای غم را بی خیال
ای که تست و کنکور داری در این زمان
استرس داری تو هر دم جان من باش بی خیال
قیمت مسکن شده هم تراز با عرش فلک
گنبد نیلگون که داری مسکن و پس بی خیال
ای معلم تا به امروز گر حقوقت بالا نرفت
با علی پیمان ببند منت از نا اهل را بی خیال
گر بدیدی دزد شب بر ریش تو لبخند بزد
ریش را بر باد مده فرارش بی خیال
گر شنیدی جک و طنز را در هر کجا
خنده ات را سر بده جای جک را بی خیال
گر شنیدی گرگ وحش طبل جنگ را میزند
تو انرژی را بچسب جنگ و دعوا بی خیال
گر نداری هفت سین را بر روی سفره با کمال
وعده ی نفت را بذار سین را بی خیال
گر نذاری ایده ات در جای نظر
خود بدانی که سیاوش هست بی ....
نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند 1385 و ساعت 04:03 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در دوشنبه 27 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ
فرشته
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
فرشته نشسته بود دل او شکسته بود
فرشته دعا میکرد واسه ی ما ادما
نباشه هیچ ظلم و جور توی فکر و تو دلا
ادمای ان زمان کینه و فساد دیدند
عشق او را ندیدند حق و با یزید دیدند
شیطان فرصت طلب توی جلد اونا رفت
عقده توی دلا کرد نفرت و همراهی کرد
ادمای خشمگین بی خرد و عقل و دین
عشق مولا ندیدند به رویش تیغ کشیدند
توی جای پر بلا سرزمین کربلا
مولا را تنها دیدند با همه اهل و کسش
عباس و رعنا دیدند با همه دورو برش
مرد بی عقل و یقین دشمن مولا و دین
همان شمر نا نجیب با یه کار بس عجیب
کاری کرد که همیشه نفرین و لعن با هاشه
فرشته ی با وفا با اون قلب پر صفا
قربونی کرد اهل وکسش من فدای همتش
تا نباشه ظالمین سرور اهل یقین
حافظ دین و سلام زینب زیبا کلام
ابروی مومنین غیرت و عشق و ببین
با کلام خوش بیان فتنه را او کرد عیان
اهل خواب و بی خیال ظالمین خوش خیال
اینچنین رسوا شدند مومنین احیاء شدند
نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن 1385 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 29 دی 1386 و ساعت 04:01 ق.ظ
پرسیدم از هلال ماه که چرا قامتت خم است
اهی کشید و گفت ماه محرم است
این ماه را به تمام دوستاران حسین تسلیت عرض میکنم
نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن 1385 و ساعت 08:01 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 27 بهمن 1385 و ساعت 09:02 ق.ظ
مرگ دیکتا تور
وحشت بر جهر ه ها امد روز حادثه
انگار به اخر امده است این دنیای پر خاطره
هر مرد و زنی مظلوم و بی گناه
با خون و بی کفن رفتند پیش خدا
دنیای غم شده ای خدا
به کی بگیم تا روز جزا
شیطان مست و پر فریب
در جامه ی صدام پلید
به خاک و خون کشید مام وطن
بر زیر پا گذاشت صفا و شرف و عشق من
ان پیر فرزانه ی عصر ما
نوید داد به مردم سرزمین ما
به هوش باشید که این فتنه است
زیر سر اهریمن است
صدام خودش رفتنیست
عدل و صفا ماندنی است
امروز دیدیم به خفت
ان شیطان بد سیرت
در نقش صدام پلید
جزا و حقش بدید
دست به دعا می بریم
خدا خدا می کنیم
دیکتا تور هر کجا
خفه شود بی صدا
نوشته شده در جمعه 22 دی 1385 و ساعت 10:01 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 27 بهمن 1385 و ساعت 09:02 ق.ظ
یا این وری یا ان وری
گاهی به سیرت چون پری گاهی چو دیو بد ادا
یا دیو باش یا پری یا این وری یا ان وری
گاهی رفیق قافله گاهی شریک دزدها
ای که چو مار ده سری یا این وری یا ان وری
گه با رعیت هم غذا گه یار غاز کد خدا
یا نعمتی یا حیدری یا این وری یا ان وری
یک روز خنجر میزنی بر پشت یارو اشنا
یک روز با او می پری یا این وری یا ان وری
گاهی به دستت جام می گاهی هم از روی ریا
تسبیح یا انگشتری یا این وری یا ان وری
بی ریش گاهی رپ رپی با ریش در حذب خدا
دنیا گرفتی سر سری یا این وری یا ان وری
یک روز مستضعف شوی یک روز دلال از قضا
پوند و طلا را مشتری یا این وری یا ان وری
گه خادم البیت حرم گه ساقی میخانه ها
کی راه بر جایی بری یا این وری یا ان وری
از بیخ منکر می شوی گاهی خدای کبریا
گاه از علی شیعه تری یا این وری یا ان وری
یا رب برس بر داد ما تا کی عذاب از ان ما
دنیا به کام دیگری یا این وری یا ان وری
جانم بر امد یا بکش یا درد ما را کن دوا
کو رسم بنده پروری یا این وری یا ان وری
سید محمد رضا عالی پیام
نوشته شده در یکشنبه 17 دی 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 27 بهمن 1385 و ساعت 09:02 ق.ظ
***«به نام او كه مبدا كلام است. دوشیزگان فاطمه و الهام، محفلی ساختهاند همه از جنس بلور/ و حصارش همه تكرار صفا/ سایبانش همه نور/ مملو از لطف و وفا/ پیكرش جشن و سرور/ قلب ما را روشن كن/ پر ز شادی و ز شور/ جشنمان را به یمن قدمت گلشن كن. زمان: روز شنبه 13/8/85 به صرف شام. روز یكشنبه از ساعت 10 الی 4 به صرف شیرینی و نهار. مكان: كوهسرخ، روستای دهمیان، منزل علی.» یك كارت دعوت برای تمام روستا. گرچه از دورترین نقطه ایران هم میشد راهی این جشن شد. چه كسی حاضر است جشن عروسی یك داماد با دو عروس را از دست بدهد؟
نوشته شده در جمعه 8 دی 1385 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 27 بهمن 1385 و ساعت 09:02 ق.ظ
روز و شب
در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب از نگاهت من خرابم من خرابم روزو شب
من فدا گردم به ان دم روز و شب چون تو باشی در کنارم روز و شب
با خودم در گیر و جنگم روز و شب چون نباشی در کنارم روز و شب
در نمازم چون با یستم روز و شب از خدا خواهم که باشی تو سلامت روز و شب
در کنارم من ببینم روی تو در روز و شب گر چه باشی یا نباشی در کنارم روز و شب
در جمالت عشق و دوستی من ببینم روز و شب من فدا گردم فدایت روز و شب
گر چه هیچ کس هم نداند سوز عشقت روز و شب
خود بدانی ای سیاوش سوز عشقت روز و شب
نوشته شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 04:12 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
غم
دلم گرفته ادما
از این همه جور و جفا
به کی بگم حرف دلم
که غم شده رفیق ما
خدای غم شدم خدا
نکنه شدی از ما جدا
بنده رو سیاه شدم خدا
نمیشم ازت هیج وقت جدا
بیا ببین تو قلب من
که غم شده مرحم من
به کی بگم حرف دلم
که سر تا پا همش غمم
به دل میگم صبور باش
با خود کمی رئوف باش
این همه ازمونه
خدا خودش می دونه
وقتی که ازمون دارم
استادی مثل تو دارم
استرس ازمونم
مثل صفا با خود دارم
خدای غم شدم خدا
خودت بکن لطفی به ما
که این بارم تمام شه
غم از دلم جدا شه
نوشته شده در شنبه 4 آذر 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در سه شنبه 10 بهمن 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ

اعتیاد
بدیدم در خیابان یک نفر
لب جوی و گلاویز با خطر
بدیدم دست او یک سرنگ
که می برد سمت خویش بی هیچ درنگ
بدو گفتم ای یارو ای مشنگ
تو ایا با خودت داری سر جنگ
نباشد شان تو اینچنین
بیفتی لب جوی و با خود کنی چنین
همانا الگوی تو احمد است
همان که بر هر امت مایه ی رحمت است
تو هستی یک مسلم در این دیار
به دور بیانداز سرنگ و عشق و صفا را بیار
کسالت و نخوت زخود دور کن
زدوستی با علی و اهل او را جور کن
بگیر دست من و بلند شو از زمین
به یکبار هم شده نتیجه را ببین
به سختی دو چشم باز کرد و مرا بدید
به الکن بگفت کیستی تو ای پدیده جدید
مرا بی خیال شو راهت برو
توانی ندارم زرفتن به سوی جلو
تمام زندگیم دود و دم شد
اراده و هستیم از برای او خم شد
ندارم همتی که گویم علی
وگرنه نمیکردم چنین کاهلی
زمن در گذر فنا شد ه ام در این دیار
تو گر داری همتی برای نسل فردا بیار
بگفتم چرا اینقدر نا امید
علی گو اراده اید پدید
همانا نسل امروز و فردا تویی
اراده کن که بابای فردا تویی
تو گر خوب شوی فردای ما هم بهتراست
همانا بهتری زاییده همت است
بنی ادم اعضای یکدیگرند
که در افرینش ز یک گوهرند
چو هستی در این اعضا همانند ما
نباشد انصاف که راهت کنی جدا
بلند شو توکل کن بر خدا
خدایی که قلب را کند با صفا
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در چهارشنبه 6 تیر 1386 و ساعت 04:06 ق.ظ
سراب
بدیدم یک نفر در یک خیابان
دو چشم غمگین و پایین سر در گریبان
بگفتم در نظر یک پیل بیایی
چرا اینچنین ماتم می اری
بگفتا قصه ام گر تو بدانی
همانا ماتمم را حق بدانی
بگفتم ای جوان ارام باش تو اکنون
بگو تا من بدانم این راز مختوم
بگفتا من زمانی یار داشتم
همانا در این ولایت کار داشتم
می اموختم ان زمان هر راز و رمزی
که بلکه کارم اید در هر بزم و رزمی
همانا اسو ه ای بودم زمانی
برای هر گره بودم گشاهی
تمام فکر من تحصیل علم بود
تمام عشق من تهذیب نفس بود
ولیکن چون به دانشگاه رسیدم
تمام عشقم و انجا بدیدم
اگر چه بار مالی بود به دوشم
ولیکن عاقبت روشن بدیدم
بهای عمر خود لیسانس گرفتم
ازان پس راه پادگان پیش گرفتم
به سر امد چو ایام جوانی
مرا تو اینچنین غمگین و زار بیابی
بگفتم احسن و صد بارک ا...
چنین راهی که رفتی ما شا ا...
بیا و دین خود تکمیل کن امروز
همانا همسری بر گیر در این روز
بگفتا رنج دلم نیز همین است
ندارم هیچ پولی بی مایه فتیر است
اگر چه مدرکی دارم تو قابم
ولیکن بابت ان کاری ندارم
به هر جا میروم با قاب دستی
به خنده گویند کوزه شکستی
نداریم بهر لیسانس کاری
مگر انان که دارند دوست و پارتی
حالا کن قضاوت تو برایم
که ایا اینجنین حقم بیابم
بدو گفتم تو دردم تازه کردی
جگر را سوختی و دل پاره کردی
من هم مثل تو لیسانس دارم
ولیکن بابتش کاری ندارم
ز روی لطف یک دوست قدیمی
شدم گارسون یک چلو کبابی
تو هم فراموش کن مدرکت را
بشو ور دست من گو حرف دلت را
در این افکار بودم با دوست همدل
که بانگی بر امد از ان سوی محفل
همانا کودکی با عشق و خنده
می امد سوی من با قلب تپنده
بگفت بابا امروز لیست گرفتم
زهر چه درس سخت بود بیست گرفتم
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1385 و ساعت 03:11 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در سه شنبه 10 بهمن 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ
بشین تا من کنم اندر حکایت از این دنیای پر رمزورازو پر جنایت
بدیدی ماه روزه چون تمام شد همانا بزم شایع هم شروع شد
چگونه دین خود اسلام بدانم اگر حق و حقوق دین ندانم
چگونه من خودم مسلم بدانم اگر ذره ای انصاف ندارم
چگونه یک نفر مسلم تواند چنین بی شرمانه کند جنایت
مگر ان مظلوم ما چه کرده است که چنین نامردانه و با قساوت
کنیم قلب او را اماج تهمت بدون ذره ای رحم و مروت
شنیدم ان بزرگ مرد تاریخ برای ان قلب های انبوه از میخ
بگفتا در جمع مسلم بگشتم ولی افسوس که مسلمانی نیافتم
ولی در جمع کفار که رفتم همانا مسلمانی را بیا فتم
خدایا تو مدد کن در دو عالم توانیم حفظ کنیم اسرار عالم
مگر ما از روح تو نیستیم خدایا که حفظ کرده ای راز های ما را
نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان 1385 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 03:12 ق.ظ
دل تنگ
اگه بازم دل عاشق منو خون بکنی
جفا کنی و منو از یادت ببری
تو شهر غریب رها کنی و ظلم بکنی
سنگ این و اون و به سینه بزنی
نمیگم سنگ دلت میدونم تنگ دلت
اگه عشق و صفا من و نبینی
تو گوشم قصه جدایی بخونی
همش حرف خودت را حرف حساب بدونی
راز عشق و ندونی یا نخوای بدونی
نمیگم سنگ دلت میدونم تنگ دلت
اگه اون روزای خوب و یادت بیاری
کینه را رها کنی و صفا جاش بذاری
غصه را ترک کنی و شادی بیاری
دل منو کنار دلت بذاری
نمیگم تنگ دلت میدونم پر از عشق و صفاست دلت
نوشته شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در دوشنبه 8 آبان 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ
عید سعید فطر به کلیه دوستان
مبارک باشد
نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان 1385 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 04:12 ق.ظ
حرف نگفته
دوش دیدم که خلایق در خانه زدند گل منت بسرشتند و به چانه زدند
با من از شهر و دیار خود بگفتند همان شهری که امروز همه خفتند
گفتند این شهر ما دروازه نداره همه چیز داره اما ارزونی نداره
گفتند امروز عشق و صفا نیست اگه هست با ما وفا نیست
گفتند تو شهر ما اگه پولی نداری بی رو در بایستی بگیم واقعا جایی نداری
همه چیز بر سر پوله انگاری دنیا میمونه
عشق و با پول می خرند حرف و با زور می برند
محبت با صفا نیست عشق امروزی وفا نیست
عاشقا تو چت رومایند یا اینکه تو پاسگایند
دنیا را جفا گرفته همه اش بر سر نفته
نفتی که در خانه ماست ولی واقعا کجاست؟
به امید اون روزهاییم که بازم با هم بیا ییم
سر یک سفره بشینیم زندگی از نو بسازیم
نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 03:12 ق.ظ
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختن هااز درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در عشق یعنی یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو اغاز سفر عشق یعنی قلبی اماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی بازم میخوانم تورا
عشق یعنی بگذری از ابرو عشق یعنی کلبه های ارزو
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سایه بانم من تورا عشق یعنی در میان برفها
عشق یعنی یاد ان روز نخست عشق یعنی هر چه در ان یاد توست
عشق یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خوان عشق یعنی ارش و تیر و کمان
عشق یعنی.........
نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 04:12 ق.ظ
نوشته شده در شنبه 15 مهر 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 15 مهر 1385 و ساعت 05:10 ق.ظ

دوستی
بر بر ان بید مجنون ان شب غمگین پاییز
قصه ی غم می سرودم با نوای محنت امیز
گفتی از من با وفاتر با غم دل اشنا تر
هر چه بشتابی نیابی هر چه بشتابی نیابی
در دلم بود ان شب سرد با خودم گویم دوباره
گر ببینم من رخ او می شوم دیوانه او
می شوم دیوانه او
اخ که دوستم باصفا هست با غم دل اشنا هست
عشق او اینو به من گفت از سر دوستی به من گفت
با محبت باش همیشه چونکه در دل می شه ریشه
چونکه در دل می شه ریشه
من فدای عشق و دوستم چونکه با او من خوش هستم
پس بیا در این زمانه عشق و لطف کن بی بهانه
تا که از غم تو نباشی عاشق تو قصه ها شی
عاشق تو قصه ها شی
نوشته شده در شنبه 15 مهر 1385 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در شنبه 15 مهر 1385 و ساعت 04:10 ق.ظ
قرمز
سر چهارراه رسیدم چراغ قرمز را دیدم
بدو گفتم الهی ز رنگت خیر نبینی
ز هر چه من کشیدم ز رنگ تو بدیدم
ز هر چه من بخواهم دورش رنگت بیابم
ز عکس و فیلم و سی دی ز هر چه تو بخواهی
اگر قرمز کنی رد تو میشی ادمی بد
حالا قرمز نکن جور نگیر تو جمع ما دور
بیا با ما صفا کن دل از رنگت رها کن
مگه قرمز چه رنگ که جمع ما می لنگه
خدایا تو مدد کن دل از رنگا جدا کن
کمک کن تو الهی جدا شه رنگ و حصری
نباشه عامل رنگ در این دنیای نیرنگ
برا تشخیص افراد از این رنگها کنن یاد
نوشته شده در جمعه 14 مهر 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 14 مهر 1385 و ساعت 10:10 ق.ظ
نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -

رویای شیرین
شبی در خواب دیدم کودکیم را همان دوران شیرین زندگیم را
چنان مسرور و شاد بودم ان زمانه دل از خواب بر نمی داشتم بی بهانه
همه بودند در این دنیای زیبا مثال دشت سبز و گلهای زیبا
همه سر داده بودند بی مهابا تمام اشعار زندگی را
همه شاد و خندان بودند در انجا بدون ذره ای درد و تمنا
به هر جا من گذر کردم در ان شب همش عشق و صفا بود در دلم رب
به خود گفتم چرا دنیا چنین شد به جای ظلم و جور عشق و صفا شد
مگر این دنیای ظالمین نیست که دور و برش رنگ و ریایست
سوار تاب بودم در انجا ولیکن در عجب بودم از اینجا
در این افکار بودم در عالم خواب که بانگی بر امد از گوشه تاب
تو دنیا را با چشم دل دیدی در اینجا همان دل که نداره کینه و جا
همانا دل تو بی ریا هست که با دید شما دنیا همین هست
اگر ما چشم دل یکجا بشوریم و با عشق و صفا یکجا بمونیم
تمام عمر ما دنیا همین است نه اینکه چون کودکیم دنیا چنین است
نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 31 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ
![]()
شطرنج باز
شنیدم یکی از بزرگان اهل گنج حکایت میکند از این بازی شطرنج
بگفتا اینچنین بازی نیابی که در هر خانه اش رازی بیابی
چو باشی اهل هوش و با ذکاوت بدان هر مهر ه ای دارد حکایت
گرت هر جنبشی سودی بیارد چو باشی اهل فن سوری بیارد
اگر تو قلعه فرد را بگیری از ان پس عاقبت جایی بگیری
تو باید ادمی هوشیار باشی که اهل حیله و قمار نباشی
به قدر ذره ای محتاط باشی که در رنج و عذاب هیچ وقت نباشی
تو باید راز یک مهره بدانی که هیچ وقت جای اسب یک خر نذاری
چرا که اسب و خر یکسان نباشد اگر باشد که این شطرنج نباشد
همانا شرق ما با ذوق و خنده بیاورد مهره ای نداشت برنده
از این پس شرق ما مات گردید بدیدم دشمنی اهسته خندید
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 01:09 ق.ظ

منجی
الا ای مهدی صاحب الزمانم تا به کی منتظر باید بمانم
تو هستی منجی انسان بریده ز خشم ظالمین زنجیر دریده
تو هستی مرحم درد های کهنه نیایی جای زخم نفرت میمونه
تو هستی خالق عشق و صفا منظر دلهای پاک و بی ریا
تو هستی قاتل خشم وجفا دشمن زورگویان پر ادعا
تو هستی حافظ جان و سلام من بگردم قد رعنایت ای امام
تو هستی مالک مرز و زمان دشمن زور و فقر و فرد بد گمان
تو هستی ابروی امتت ای به قربون صفا و رحمتت
من دگربی تو در اینجا خسته ام گر نیایی بی پرو پر بسته ام
تو بیا لطفی بکن از رحمتت غل و زنجیر باز بکن از امتت
نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در سه شنبه 21 شهریور 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ
پرواز بدون هیچ وسیله ای شاید یک رویا باشد ولی این اقا بدون هیچ وسیله ای پرواز میکند
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در دوشنبه 20 شهریور 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ

ابیته
به یادت که می افتم میشنم روی تختم
همش فکر میکنم فکر چه جوری تو را باختم
تو بودی توی دستم کنارت می نشستم
همش داد می زدم داد چرا این جوری هستم
حالا که تو که نیستی زدم به طبل مستی
نمی دونم چه وقته اینم از بد بخته
اگه یه وقت بیایی بازم میشم هوایی
چرا این جوری هستم نمیدونم که هستم
اگه داشتی وفایی نمی کردی جدایی
رقیبم تو را برده محاله که بیایی
اخه اون تو رو بر زد همان روزی که سر زد
منم به فکر نبودم نمی دونم چه کردم
دلم شده هوایی اهای خودکار ابی
اگه بازم بیایی می دم به تو صفایی
چنان مسرور و مستم که دل به ابی بستم
کی گفته مشکی عشق وقتی ابی ندیده
بیا با هم بگوییم که ابی رنگ عشق
حالا نکن جدایی تو ای خودکار ابی
بمون تو هر کجایی همیشه رنگ ابی
ابی نداره همتا تو رنگ و عشق و صفا
نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در جمعه 24 آذر 1385 و ساعت 03:12 ق.ظ
نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
همدردی
شنیدیم که باز در خبرها
سقوط کرد یک هواپیما
ز شهر عشق و یاران
به پرواز در امدند انان
به قصد شوق زیارت
سوار شدند به تو پولف راحت
به مشهد چون رسیدند
به یکباره از جا پریدند
به فکرشان امد دوباره
نکردند این مشکل و چاره
مگر این لعنتی چقدره
که بعدش فقط تسلیت میاره
چرا باید این کودک من
بلرزد در دست و تن من
چرا باید بی خیال شن
که در فکر یک لاستیک نباشن
مگر ما در جنگ لبنان
نبودیم با مردم انان
مگر ما به همسایگان
کمک نکردیم هر زمان
پس اگر پولی ندارید
لا اقل از انها بخواهید
گناه من چیست که در کشور من
نمیدهند بها به جان و دل من
ز اجداد خویش هر چه دارم
سر سفره ی خود باید بیارم
خدایا تو شاهد باش دوباره
که این اخری نیست محاله
نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور 1385 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
ستاره
توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره
ما که با میل خود بدین عالم سفر نکردیم
تا پای پیاده دنبال یک لقمه نان بگردیم
ما که از اول بنا نداشتیم
توی این دل دروغ و ریا بکاریم
پس چرا جبر زبونه
می گیره از ما بهونه
میگه تو باید فدا شی
فدای این غصه ها شی
توی این عالم همه رنجه
انگاری دنیا بی گنجه
می گه تو اسمون نداری
که بخوای ستاره بیاری
جرم تو یکرنگی توست
صادق و یکدلی توست
تو اگه بخوای بمونی
نباید این جور بمونی
اون کسی ستاره داره
که همراش ریا بیاره
فکر کنه دنیا میمونه
همه عالم از خودمونه
لقمه نانی که میگی
باید از دهن کناری بگیری
اینجوری گر چه صفا نیست
عشق و یکرنگی با ما نیست
ولی دنیا پر ظلم
اینجوری ستاره میمونه
نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور 1385 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -
عقده
دلم گرفته اسمون
بیا با هم گریه کنیم
گریه من از دلتنگی
بیا با هم صفا کنیم
ابری که در اسمون میاد
باعث شوق ادماست
ابری که در دلم میاد
عاملش ان فرد بی وفاست
غرش رعد اسای تو
باران رحمت می اره
غرش بی صدای من
عقده توی دل می اره
بیا با هم گریه کنیم
همدیگرو صدا کنیم
داد بزنیم بی ادعا
های ادمای بی وفا
عقده ها را رها کنید
مثل بارون صفا کنید
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1385 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : سیاوش
ویرایش شده در - و ساعت -