وبلاگ صفا کجاست
در غروب بود که پرسید سوار
اسمان رنگش را باخت
رهگذر سرنگی که در دست داشت به رگ فرو کرد و
به انگشت نشان داد
می روی تا ته ان کوچه که برق ندارد هیچ وقت
پس به سمت راست می پیچی
دو قدم مانده به بانک پمپ بنزینی می بینی
جماعتی می بینی حیران و گرفتار کارت هو شمند
می گذری تا به بانک برسی
مردمی می بینی در انجا پرونده به دست
دنبال وام و حیران و اسیر گرفتار نوبت و
چیزهای پست
پس از ان می گذری تا به بازار برسی
کودکی می بینی پشت ویترین مغا زه
ارزوی داشتن اسباب بازی و چیزهای نو برانه
بعد از ان مدرسه می بینی
معلم می بینی که می سوزد چو شمع
و طفلی که به بازی مشغول است
بعد از ان دانشگاه ازاد را خواهی دید
که جماعتی سر کیسه می شوند
بدون زور
پس به راه خود می روی تا به
بیمارستان برسی
دکتری می بینی
که فقط پول می بیند و بس
بی خیال از خدا و بنده و هر کس
بیمار می بینی که ندارد جایی
پرستار دنبال کار خویش و
بیمار با یک همراهی
پس به سمت چپ می پیجی
کافی نتی می بینی
جماعتی مشغول چت
تو نیز کانکت شو
ادرس صفا را تایپ کن
و از او بپرس وبلاگ صفا
کجاست
تبلیغات

